بهت گفته بودم؟

:: بهت گفته بودم؟

راستی این ها را که گفتی یادم آمد که بهت نگفته بودم من یک باغچک دارم.شاید با آن شمِ زبان شناسانه قوی ات بیایی و بگویی باغچه خودش کوچک شده باغ است تو چطور یک پسوندِ کوچک کردنِ دیگر هم به آن اضافه می کنی؟ الان که برایت بگویم متوجه می شوی که چطور من یک باغچک دارم.من دو تا گل دارم.اسم یکی شان شب بوست.شب بو اسمِ نوع است می دانم.مثل این می ماند که به من و تو بگویند انسان،آدم،ابوالبشر یا هر اسمِ مسخره دیگری که داریم ولی اسمش شب بوست همین.دیگری هیچ اسمی ندارد.صدایش نمی زنم.فقط هر روز برگهایش را چک می کنم که چطور از قرمز سبز می شوند بعد زرد و می افتند و می میرند مثل همه ما که می میریم.به باغچکم خیلی وابسته شدم راستش خیلی.انقدر که هر روز چک شان می کنم هر روز رشدشان را می سنجم اما باغچکم خیلی آرام رشد می کند حتی آن گل که  اسمش را نمی دانم فقط هر روز به اندازه شاید دور شدن آمریکا از آسیا برگهایش رشد می کند.راستش را بخواهی خیلی کسالت بار است نگاه کردن به این اتفاق. اما زندگی همین است از زندگی می ترسم از حرکت آرامش که یک روز می بینی مرگ نشسته رو به رویت و می خواهد با تو چایی بخورد و تو به بهانه این که الان سرد شده و از دهن افتاده می گویی صبر کن یکی دیگه برایت دم کنم و او می فهمد که تو دلت به همین چند دقیقه یا چند ساعتی خوش است که در یکی از شب های فروردینی به گریه تلفش کردی.به گلم حسودی ام می شود.به گلم خیلی حسودی ام می شود این که می داند که باید چه کار کند باید برگ در بیاورد و از آفتاب انرژی بگیرد و گل بدهد و برای زنبور فداکاری کند.به گلم حسودی ام می شود من که هیچ وقت نفهمیدم باید چه کار کنم.راستی ، بهت گفتم که من یک باغچک دارم؟

منبع : نیک نوشتبهت گفته بودم؟
برچسب ها : خیلی ,حسودی ,همین ,چطور ,باغچک ,باغچکم خیلی ,باغچک دارم

دیر آمدی زیبا دل بسته ام به خواب

:: دیر آمدی زیبا دل بسته ام به خواب

چند وقت قبل رفتم داخل یک فروشگاه معروف و چند لحظه به کفش های کتانی گران خیره شدم.پولی نداشتم که بخرم حوصله ای هم.اما پایم نمی رفت.می خواستم تا ابد همانجا بمانم تا ابد.بعد فهمیدم به خاطر نور روز است و پیانویی که پخش می شود.از همان روز بود که فهمیدم چطور می توانم فکر کنم در جایی شبیه به بهشت هستم.این که نور روز باشد و پیانویی باشد و من باشم و ...

دروغ است که بگویم حالم خوب است.مثل همیشه است.مثل همیشه همان چیزی که بوده همیشه بوده.نمی دانم خوب بوده یا بد ولی همان  بوده با تمام خوبی ها و بدی هاش.حالا برای خودم در ذهنم یک آهنگ پیانو پخش می کنم با نور روز و مبل های آبی و فردایی که هنوز ارزش آمدن دارد و همچنان امید بی نیرنگ است.

منبع : نیک نوشتدیر آمدی زیبا دل بسته ام به خواب
برچسب ها : بوده

منتظر ماندن برای همیشه

:: منتظر ماندن برای همیشه

دست زد رو شونه‌م.گفت من می‌خوام شعبده‌باز شم.نمی‌خوام مهندس شم!سعی کردم براش توضیح بدم که مهندسام یه جور شعبده‌بازن همون کارو می‌کنن!قبول نکرد!!الان شعبده‌بازه و همه م به حالش تأسف می‌خورن به جز خودش.خودش برا خودش خیلی خوشحاله!شاید بهترین مهندس نمی‌شد.هرچند حالاهم بهترین شعبده‌باز نیست ولی حداقل اینجوری وقتی می‌خوابه شب‌ها عوض یه حفره خالی به اندازه یه قابلمه یه حفره خالی به اندازه یک کفِ دست هست!اینجوری بهتره!

منبع : نیک نوشتمنتظر ماندن برای همیشه
برچسب ها : خودش ,حفره خالی

نوشتن

:: نوشتن

دوست دارم روندِ نوشتن این طور باشد که من بیایم اینجا و یک چیزهایی بنویسم.شما هم هی بیایید بخوانید و تعریف کنید و به دیگران نشانش دهید.خیلی راحت.خیلی بی دغدغه.من هم به بهتر شدنِ داستان فکر نکنم.

دوست دارم دوست داشتن هم همین طور باشد.همین طور بی دغدغه راحت.همه چیز همین طوری باشد.


منبع : نیک نوشتنوشتن
برچسب ها : همین ,دوست ,دوست دارم

آدم فکر می کند

:: آدم فکر می کند

ممکن است همه چیز در دنیایِ آدم به هم ریخته باشد.آدم احساسِِ ِ حماقت بکند و درست در بحبحه این احساسِ بد فکر کند که چرا پانکچوئیشن ش ساکس.چرا انقدر بی نظم است.آدم خیلی وقت ها خیلی کارها می کند که نسبت به خودش احساس ِ بدتری داشته باشد.مثلاً فکر می کند که چرا کسی وبلاگش را نمی خواند. مثلاً فکر می کند که دیگر نمی خواد برای تو هیچ حرفی بزند.

مثلاً آدم فکر می کند که چطور می تواند از تو دوری کند. و آدم فکر می کند که باید چه کار کند.آدم فکر می کند باید که چه خاکی به سرش بریزد.آدم خیلی فکر می کند.

منبع : نیک نوشتآدم فکر می کند
برچسب ها : مثلاً ,خیلی